صفحه 1 از 34 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 340

موضوع: جملات و داستان هاي زيبا، پند آموز و تأمل انگيز

  1. #1
    کاربر سایت مدال ها:
    Calendar Award

    آخرین بازدید
    04-20-2012 [ 02:42]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    1,425
    امتیاز
    16,043
    سطح
    1
    Points: 16,043, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    3,907
    سپاس شده 3,091 در 1,257 پست

    Stop جملات و داستان هاي زيبا، پند آموز و تأمل انگيز


    كلبه كوچك

    به نام خدا
    تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
    سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
    صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
    مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
    آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

    آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
    دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

    برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
    ویرایش توسط AM!N : 09-25-2009 در ساعت 21:52 دلیل: تغییر عنوان
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  2. 10 کاربر از پست مفید mAni سپاس کرده اند .

    AM!N (08-31-2009),avkmusic  (07-02-2011),Ehsan-MT (08-17-2009),imanbayat  (05-23-2011),S.M.T.F (08-17-2009),sangreal  (12-02-2009),sayeh_sky  (02-28-2011),tina-daya  (04-25-2011),داود  (08-31-2009),رویا عکاس (09-02-2009)

  3. #2
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض پاداش نیکی

    پاداش نیکی

    «فلمیننگ» کشاورز فقیری از اهالی اسکاتلند بود. روزی برای امرار معاش بیرون رفته بود که از باتلاقی در مسیرش صدای درخواست کمک شنید، وسایلش را روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید.
    پسری تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، وحشت زده فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.
    فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد.
    روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فلمینگ آمد.
    مردی اشراف زاده خود را پدر پسری معرفی کرد که فلمینگ نجاتش داده بود.
    اشراف زاده گفت: «می خواهم جبران کنم؛ شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
    کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم.»
    در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
    اشراف زاده پرسید: «پسر شماست؟»
    کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
    اشراف زاده گفت: «با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد.»
    پسر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ، کاشف پنی سیلین، مشهور شد.
    سالها بعد، پسر همان اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.
    فکر می کنید چه چیزی نجاتش داد؟
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    پنی سیلین


    این داستان واقعی است.

    تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  4. 9 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    AM!N (08-31-2009),avkmusic  (07-02-2011),Ehsan-MT (08-18-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (08-17-2009),sangreal  (12-02-2009),tina-daya  (04-25-2011),داود  (08-31-2009),رویا عکاس (09-02-2009)

  5. #3
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض دو خط موازی

    دو خط موازى زاییـده شدند .
    پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...
    خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ...
    خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.‎
    خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.‎..
    در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.‎
    دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه .‎
    خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود .
    خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...
    خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
    خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...
    آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ،
    از صحراهای سوزان ..... ،
    از کوههای بلند ..... ،
    از دره های عمیق .......،
    از دریاها ....... ،
    از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...
    آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!
    فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!
    پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است!
    شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!
    ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید...
    فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!
    و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
    دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»
    خط اولی گفت: این بی ‏معنی است!
    خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!
    خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!
    خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...‎
    روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد...
    خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !
    خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!
    خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...
    نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...

    نوشته خانم نرگس آبيار .


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  6. 11 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    012132  (10-13-2011),AM!N (08-31-2009),avkmusic  (07-02-2011),azamgholami  (08-05-2011),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (08-18-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (08-26-2009),tina-daya  (04-25-2011),داود  (08-31-2009),رویا عکاس (09-02-2009)

  7. #4
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض

    پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
    -
    درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
    -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
    پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي
    :


    صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

    صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

    صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

    صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

    و سر انجام پنجمين صفت مداد:هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  8. 10 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    012132  (10-13-2011),AM!N (08-31-2009),avkmusic  (07-02-2011),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (08-18-2009),imanbayat  (05-23-2011),mahta84  (04-25-2011),mAni  (08-18-2009),tina-daya  (04-25-2011),رویا عکاس (09-02-2009)

  9. #5
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض قشنگ ترین دختری که تا الان دیدم

    فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
    پیرمرد از دختر پرسید:

    - غمگینی؟
    - نه.
    - مطمئنی؟
    - نه.
    - چرا گریه می کنی؟
    - دوستام منو دوست ندارن.
    - چرا؟
    - چون قشنگ نیستم
    - قبلا اینو به تو گفتن؟
    - نه.
    - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
    - راست می گی؟
    - از ته قلبم آره
    دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

    چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  10. 11 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    avkmusic  (07-02-2011),barzakh  (05-03-2010),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (08-27-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (08-26-2009),sangreal  (12-02-2009),sayeh_sky  (02-28-2011),tina-daya  (08-20-2010),داود  (08-31-2009),رویا عکاس (09-02-2009)

  11. #6
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض میخ های روی دیوار




    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  12. 8 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    AM!N (08-31-2009),avkmusic  (07-02-2011),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (08-31-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (09-02-2009),tina-daya  (08-20-2010),رویا عکاس (09-02-2009)

  13. #7
    کاربر ارشد مدال ها:
    Posting Award

    آخرین بازدید
    09-07-2012 [ 00:19]
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    Both world
    سن
    30
    نوشته ها
    3,872
    امتیاز
    44,059
    سطح
    1
    Points: 44,059, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    4,213
    سپاس شده 6,476 در 2,901 پست

    پیش فرض توصیه پدری به پسرش

    پدری به پسرش وصیت كرد كه در عمرت این سه كار را نكن.
    1. زن نگیر :confused::confused:
    2. از دوستی با دستان نادان پرهیز کن
    3. از کسی قرض نگیر
    بعد از این كه پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنین وصیتی كرده؟ پیش خودش گفت : «امتحان كنم ببینم پدرم درست گفته یا نه»
    1. زن گرفت
    2. با کدخدای ده که مردی کم عقل بود دوست شد
    3. از یک فرد نوکیسه پول قرض گرفت

    روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان كرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : «چه شده؟ خون ها مال چیست؟» مرد گفت : «آهسته حرف بزن. من یك نفر را كشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می كشم. چون غیر از من و تو كسی از این راز خبر ندارد. اگر كسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.»

    زن، تا اسم كشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : «مردم به فریادم برسید. شوهرم یك نفر را كشته، حالا می خواهد مرا هم بكشد.» مردم ده به خانه آنها آمدند. كدخدای ده كه كم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محكمه قاضی ببرد. در راه كه می رفتند به آدم نوكیسه برخوردند. مرد نوكیسه كه از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : «پولی را كه به تو قرض داده ام پس بده. چون ممكن است تو كشته بشوی و پول من از بین برود.»

    به این ترتیب، مرد، حكمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  14. 7 کاربر از پست مفید S.M.T.F سپاس کرده اند .

    avkmusic  (07-02-2011),barzakh  (05-03-2010),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (09-01-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (09-02-2009),tina-daya  (08-20-2010)

  15. #8
    عضو ثابت فروم

    آخرین بازدید
    07-04-2011 [ 00:46]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    طهران قدیم
    نوشته ها
    838
    امتیاز
    7,781
    سطح
    1
    Points: 7,781, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    1,299
    سپاس شده 1,793 در 681 پست

    پیش فرض چرا داد مي زنيم !!!!!!!

    چرا داد مي زنيم !!!!!!!

    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
    شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
    سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
    سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
    بهتره قبل این که مدیریت یک نفر و باطل کنید بهش خبر بدید
    رییس سایتتون جناب احسان خان دسترسی داشتند به بنده و میتونستند به بنده خبر بدن و بعد این تصمیم و بگیرن
    خدانگهدار برای همیشه :tnx:
    در ضمن ممنون میشم تاپیک بنده در قسمت ادبیات و پاک کنید
    خدانگهدار

  16. 11 کاربر از پست مفید رویا عکاس سپاس کرده اند .

    012132  (10-13-2011),AM!N (09-02-2009),avkmusic  (07-02-2011),barzakh  (05-03-2010),CyberCat  (12-05-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (09-02-2009),S.M.T.F (09-02-2009),sangreal  (12-03-2009),sayeh_sky  (02-28-2011),tina-daya  (04-25-2011)

  17. #9
    عضو ثابت فروم

    آخرین بازدید
    07-04-2011 [ 00:46]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    طهران قدیم
    نوشته ها
    838
    امتیاز
    7,781
    سطح
    1
    Points: 7,781, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    1,299
    سپاس شده 1,793 در 681 پست

    پیش فرض

    دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومیخاص برخوردار بود.

    حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم.

    یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد.

    در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند میشدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب میكردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچههای هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی میشدیم.

    صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است.

    با دقت به كارش خیره شده بودم.

    او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور میگرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور میداد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق میكرد.

    چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر میرسید.

    من چندین بار، بین بوتهها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.

    تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پلههای سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد.

    به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانههایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم.

    هنوز داشت حركت میكرد.

    نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.

    شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت.

    سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد.

    بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم.

    اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد.

    طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد.

    مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ها به اطراف پراكنده شد.

    مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد.

    همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانهها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود.

    بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوتههای توت جنگلی كنده و دفنشان كردم.

    هر سال، وقتی پروانهها، به یتیم خانه بر میگردند و در آن اطراف به تكاپو بر میخیزند، سعی میكنم فراریشان دهم،

    زیرا آنها نمیدانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود.


    نویسنده:راجر دین كایزر
    بهتره قبل این که مدیریت یک نفر و باطل کنید بهش خبر بدید
    رییس سایتتون جناب احسان خان دسترسی داشتند به بنده و میتونستند به بنده خبر بدن و بعد این تصمیم و بگیرن
    خدانگهدار برای همیشه :tnx:
    در ضمن ممنون میشم تاپیک بنده در قسمت ادبیات و پاک کنید
    خدانگهدار

  18. 6 کاربر از پست مفید رویا عکاس سپاس کرده اند .

    AM!N (09-02-2009),avkmusic  (07-02-2011),CyberCat  (12-05-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (09-02-2009),S.M.T.F (09-02-2009)

  19. #10
    عضو ثابت فروم

    آخرین بازدید
    07-04-2011 [ 00:46]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    طهران قدیم
    نوشته ها
    838
    امتیاز
    7,781
    سطح
    1
    Points: 7,781, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    1,299
    سپاس شده 1,793 در 681 پست

    Unhappy

    در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند كه در حال بازي بودند . زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا ميرود پسر من است .

    مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد .
    مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
    تامي كه دلش نميآمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
    مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا
    زد: تامي دير ميشود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي دهم .
    مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نميكنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟

    مرد جواب داد: دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواري زير گرفت و كشت . من هيچگاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه ميخورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر ميكند كه 5 دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت ميدهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقهاي كه ديگر هرگز نميتوانم بودن در كنار سام ِاز دست رفتهام را تجربه كنم .

    بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه ميشه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، ميتونه به خاطرهاي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره ميكنيم كه واقعا ًوقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .

    اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم ميخوره . ضرر نميكنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .

    قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه ميشه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه
    بهتره قبل این که مدیریت یک نفر و باطل کنید بهش خبر بدید
    رییس سایتتون جناب احسان خان دسترسی داشتند به بنده و میتونستند به بنده خبر بدن و بعد این تصمیم و بگیرن
    خدانگهدار برای همیشه :tnx:
    در ضمن ممنون میشم تاپیک بنده در قسمت ادبیات و پاک کنید
    خدانگهدار

  20. 9 کاربر از پست مفید رویا عکاس سپاس کرده اند .

    AM!N (09-02-2009),avkmusic  (07-02-2011),CyberCat  (12-05-2009),Ehsan-MT (09-06-2009),imanbayat  (05-23-2011),mAni  (09-02-2009),S.M.T.F (09-02-2009),sangreal  (12-02-2009),sayeh_sky  (02-28-2011)

صفحه 1 از 34 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •